تو را به اتاق انداختند چون ما چیزهای زیادی می دانستیم. هدف شما فرار است
در آخرین روزهای زندگی پدربزرگ، شخصیت اصلی ما تصمیم گرفت با او وقت بگذراند که افراد عجیب و غریب شروع به در زدن او کردند و گفتند که او مانند موش فرار کرده است. یک روز شخصیت اصلی ما در خانه نبود و وقتی آمد متوجه شد که پدربزرگش را ربوده اند. در جستجوی اطلاعات آدرس محل کار پدربزرگم پیدا شد. بنابراین، شخصیت اصلی به آنجا رفت، اما در همانجا با همان افرادی برخورد کرد که این بار از ولگرد پرسیدند و به دلیل سر و صدا متوجه ما شدند و ما را به اتاقی انداختند که چیزی در آن زندگی می کند.